تبليغاتX
غزل نو

غزل نو

ادبیات و...

گناه

کتاب " آنسوی وحشت" از حمید نیلوفر بازخوردهای گوناگونی گرفته است.   از جمله این باز خورد ها می شود به  نقد ومعرفی لمر خراسانی بر این کتاب   در سایت فردا نگاهی انداخت. غزل زیر هم شاید بی ارتباط با این کتاب نباشد. علاقه مندان مرور نقد ومعرفی به لینک http://www.farda.org/ کلیدک بزنند.

گناه

 

با طناب آتشین شرع بر دارش کنید

یا که با دستان بسته زیر دیوارش کنید

 

دست وپایش بسته، کشته در بیابان افکنید

طعمه کرکس رها در چنگ کفتارش کنید

 

سنگ سارش، زنده در گورش ، رها از صخره اش

یا که  یکدم با کلاشینکوف رگبارش کنید

 

حدقه هایش را کشیده گوش وبینی ولبش

عبربی باشد بشر را گر که مردارش کنید

 

پیش از آن که حکم ما جاری شود در چشم خلق

چپه بر خر هشته رد از بین بازارش کنید

 

مولوی در خود فرورفت وپس از یک آه گفت:

می شود با مهربانی عفو این بارش کنید

 

"هیچ کس بی دامن ترنیست " نزدیک خدا

یک دعای خیر برجان گنهکارش کنید

 

2010-02-02

1388.13 بهمن

اوپسالا  سویدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 22:1  توسط محمدشریف سعیدی  | 

تب سرخ

 

آن روز که از بوسه من گشت لبت سرخ

با خنده شفق گفت که آغاز  شبت سرخ

 

خندیدی و سرخی لبت گشت فزون تر

دیدم که زدندان زدنم گشت لبت سرخ

 

از لب به رخت رفت لب وشعله فزون شد

گردید در آن شعله رخ ملتهبت سرخ

 

انگار که سرخی وکبودی بهم آمیخت

آن لحظه که گردید لب چون رطبت سرخ

 

عشق آمد وآتش به  رگان تو دهل زد

نبض تو به فریاد شد وتاب و تبت سرخ

 

با لاله و رز بود ترا نسبت نزدیک

فهمیدم از این دست که اصل ونسبت سرخ

 

هرشاخه پر گل که ترا دید تکان خورد

درباد صدا داد که دست طلبت سرخ

 

*

خورشید تب زرد گرفته است وشقایق

گردیده هر آینه ز قهر وغضبت سرخ

 

2010ـ 01ـ 23

3 بهمن 1388

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 22:56  توسط محمدشریف سعیدی  | 

حمید هم رفت

 مصاحبه با رادیو بین المللی سویدن در رابطه با شهادت حمید حسینی وزخمی شدن نیروهای سویدنی در افغانستان : 

http://www.sr.se/webbradio/webbradio.asp?type=db&Id=2050918&BroadcastDate=&IsBlock=

حمیدحسینی بالای بیست، جوان خوش سیما، مودب وخوش برخورد بود. شش ماهی در مزار شریف در یک محیط بودیم وشش ماهی در شبرغان در محیطی نزدیک تر. باهم زیاد تنیس بازی می کر دیم وشطرنج می زدیم. از شغلش راضی نبود ومرتب قصد می کرد راهی اروپا شود اما خانواده اش راضی نمی شدند جوان بیست وچند ساله شان را از خود شان دور کنند. حمید غالبا سلمانی می رفت ولباس های رنگارنگ می پوشید ومی گفت: به هر صورت سعی می کنم خودم را تغیر بدهم تا کسی نشاسد با خارجی ها کار می کنم.حمید همیشه خندان بود وپر از طراوت وسرزندگی. همیشه از زندگی می گفت  وزندگی نام دخترکوچک برادرش نیز بود که هی دلش برای او تنگ می شد وبه مادرش زنگ می زد ومی پرسید: مادرجان زندگی چطور است؟ حمید با مادر خود هم خیلی رفیقانه حرف می زد انگار دو دوست صمیمی باهم قصه می کنند.

بهار امسال با دوستانش زیادتر دشت لیلی ، قوش تپه ودرزآب می رفتند. همیشه نگران بود ومی گفت: سعیدی صاحب مه واقعا می ترسم. با این هم مجبور بودبعضی شب را در دشت لیلی صبح کند ودر دامن گل وسبزه بهاری دشت لیلی رنگارنگ عکس بگیرد. وقتی که می خواستم با او خدا حافظی کنم برایم سوغات خریده بود. یک جوره پیرهن تنبان افغانی، یک تی شرت غربی ومی گفت : سعیدی صاحب داخلی وخارجی اس هر کدامش سرجایش خوب اس.

 از افغانستان که آمدم با بعضی از دوستان تماس داشتم از جمله با حمید که هر از گاهی پیامکی  وشوخی یی می فرستاد.آخرین پیامکش تبریکی عید روزه بود وبا یک عالم عذر تاخیراز برادر بزرگش که من باشم.

امروز چهارشنبه 11 نوامبر 2009 طبق معمول پس از خوردن صبحانه سری به سایت ها زدم ورسیدم به سایت وزارت دفاغ سویدن که خبر کشته شدن یک ترجمان وزخمی شدن پنج سویدنی را جار می زد. بلا فاصله زنگ زدم تا بدانم ترجمان کشته شده کیست. شمس ترجمان مقیم شبرغان پاسخم را داد وگفت :رفیقت حمید حسینی شهید شد. باری امروز غمی بزرگ در دلم جا خوش کرد. آیا واقعا حمید حسینی دیگر نمی خندد واس وام اس نمی کند واین پیامک های ثبت شده در موبایل من مربوط به کسی است که دیگر در بین ما نیست؟ باورکردنی نیست. امروز تصور وضعیت خانواده او برای من غیر قابل تصویر است. پدر ، مادر، برادران وخواهرانی که هر چند ساعت با او به تماس شدند تا از وضعیت او آگاه شوند اکنون چگونه ناباورانه یک عالم امید وآرزوی جوان شان را تکه تکه می بینند وچاره یی ندارند جز این که مثل هزاران خانواده دیگر عصاره حیات وثمره زندگی شان را یک شبه خاک کنند. لعنت به جنگ لعنت به جهل که لبخنده ها را می کشد. غزل پاین یادی از حمید است واز زمان کوتاه دوستی با یک جوانی که در اوایل راه از رفتن ماند...

  

 گل وگلوله

 

به خنده دیدمش وخون نداشت لبهایش

بغل کشیدم ودیدم شکوه گرمایش

 

دری که سمت گلستان دوستی واشد

مرا کشید به باغ پر از تماشایش

 

اتاق زندگی اش بازبود مانندِ

دریچه ها ی پر از آفتاب فردایش

 

اشاره داشت به شام سیاه آینده

هلال های دو ابروی ماه پیمایش

 

گلی که جامه ضد گلوله می پوشید

که منفجر نشود غنچگی لبهایش

 

بهار بود وبه دامان دشت لیلی بود

که دشت لاله شد از رنگ وروی رعنایش 

 

ز مهربانیش این بس که بین کوچی ها

سگان خیمه دویدند پیش پاهایش

 

همیشه زمزمه اش زندگی وشادی بود

خوشی وخنده اش انگار نان وحلوایش

 

هزار پاره شد آن قلب عاشقانه ما

که سرخ تربرسد سیب سرخ سیمایش

 

اوپسالا

2009-11- 11

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:18  توسط محمدشریف سعیدی  | 

ذغال تر

 

  آرامش عجیب بر این شهر حاکم است!

  آن سان که روی مزرعه ها نهر حاکم است

 

  آوازعشق وسازخرد نشه آور است!

  در رقص سرخوشانه خود دهر حاکم است

 

 *

 

  اما من از ذغال به باران دویده ام

  برهر بلال مردم من قهر حاکم است

 

  دل نیست گژدمی است که در سینه می زند

  در رگ رگم هزار رقم زهر حاکم است!

  *

  بیهوده بر ذغال ترم پکه می کنم

  اینجا که برتمام زمین نهر حاکم است

 

اوپسالا سویدن

20090915

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:17  توسط محمدشریف سعیدی  | 

شعر جنگ

 سال پار به پیشنهاد یکی از دوستان فرهیخته ام دست به ترجمه شعرجنگ بردم. این ترجمه ها که گاهی به بازسرایی نزدیک تر است تا ترجمه، با همکاری آن دوست در راه انجام است. اکنون برای نمونه چند ترجمه ویک مقدمه کوچک که این دوست شهرت ستیز وبازارگریزم نوشته است را اینجا می گذارم. دوست دارم یاران اهل  وفحل زبان  ما را با نگاه شان گرم کنند!

 

شعر جنگ

يک ژانر شعری در اروپا

قرن نزدهم سده ی رمانتيک و زمان واقعيت های رمانتيزه شده بود. در بطن سده ی نزدهم نطفه های جنگ اول جهانی بسته شد و در جنگ اول جهانی ژانر شعری نوی به وجود آمد به نام شعر جنگ. در سده ی نزدهم در تمام اروپا دولت های ملی (ملت-کشور) به وجود آمدند. آواخر قرن نزدهم، به ويژه پس از جنگ ميان فرانسه و جرمنی در سالهای 1870 و 1871، در اروپا صلح و آرامش برقرار بود. در حاليکه قبل از آن اروپا ميدان جنگ های بزرگ و پی در پی بود. د رهمين زمان آرامش نسبی آواخر قرن نزدهم نسلی پرورده شد که با فاجعه های جنگ نا آشنا بود. نسلی که با احساسات ملت گرايی بزرگ شده و در مقطع زمانی زنده گی می کرد که  صنعت و به ويژه صنعت اسلحه سازی رشد زياد کرده بود. اين همه سبب به وجود آمدن نوعی روحيه ی شکست ناپذيری و احساس برتری در کشور های اروپايی شده بود. جنگ اول جهانی در سال 1914 به بسيار آسانی، و به شکل انفجار آميز در گرفت. گويا تمام زمينه ها برا ی اين جنگ آماده بود و حادثه يی که ظاهرأ سبب اعلام جنگ شد، فقط بهانه يی بود که مثل شعله يی بر انبار پر از باروت که نامش اروپا بود پرتاب گرديد. از ويژه گی های اين جنگ اينست که روشنفکران جوان بی شماری از جمله شاعران، نويسنده گان، فيلسوفان و هنرمندان مشهور اروپا، به جبهه ی جنگ پيوستند تا از کشور خود (ملت خود) دفاع کنند. از ميان همين روشنفکران، و به ويژه کسانی که مجال زنده ماندن بيشتر را يافته بودند، نسل شاعری بنام شاعران جنگ برخاست. شعر جنگ، يک شعر متفاوت بود. برخلاف آن چه که در آن زمان از شعر توقع می رفت، شعر جنگ ساده، آزاد از تعبير ها و استعاره های مغلق وگاهی هم آزاد از صنعت های شعری معمول بود.  مشهور ترين شعر های برجامانده از آن زمان، شعر هايی اند که در باره ی حماقت، پوچی و جنون يک جنگ فاجعه آميز و خونين سروده شده اند. اين شعر ها اغلبأ انعکاس دهنده ی تجربه ی مرگ اند و تصوير گر ترس عظيمی که رو به رو ايستادن با مرگ، در انسان به وجود می آورد. در اصل ژانر شعر جنگ در همين مرحله زاده شد، دست کم شعر های سروده شده در همين زمان نام شعر جنگ را کسب کرد. ژانر شعر جنگ هنوز هم به عنوان ژانر قبول شده يی در شعر اروپا، معتبر است. اما نام شعر جنگ و شاعر جنگ،  به طوری گره خورده است، با جنگ اول جهانی. می گويند رابطه ی شعر با جنگ اول جهانی، مشابه رابطه فوتوگرافی با جنگ ويتنام است.

 همان گونه که گفته شد، ژانر شعر جنگ هنوز هم از اهميت خاص برخوردارد است. در اين جا ترجمه ی دوشعر را می خوانيد که مربوط همين ژانر شعری است. شعر باران يکی از مشهور ترين شعر های ادوارد توماس شاعر انگليسی (1878تا 1917) است که در جريان جنگ اول جهانی در فرانسه کشته شد. شعر صلح مؤقت از مايکل بريت، شاعر معاصرانگليسی است. مايکل بريت برنده ی جايزه ی لولير در شعر است. او چندين مجموعه ی شعر از شاعران جنگ را جمع آوری نموده و به چاپ رسانده است.

 

 

باران

شعر از ادوارد توماس

ترجمه از شريف سعيدی

 

سخت باران ، نیمه شب باران

هیچ در دنیا به جز باران وحشی نیست

بر همین آلونک نالان

که تنش چون بید مجنونی شکسته می زند هردم هزاران چنگ در توفان

 

ما نشسته رو به روی هم

ما دو همزنجیر، من با غم

 

می دود در رگ رگ جانم دو باره

خاطرات مرگ مانند تگرگی از ستاره

دیده یی آیا

در شب توفان که  لرزان در تقلاهست بین زندگی ومرگ

برفراز شاخسارخسته ، تنها برگ؟

نه دگر باران به گوش من نخواهد خواند

وتنم را شرشر سردش نخواهد شست

نیست اینجا همدمی دیگر به جزاندوه وتنهایی

من در آغوش همین تنهاییم انگار خواهم ماند!

آی ای فرخنده طالع! مرده یی که برسرت باران فرود آمد

آن یگانه وحشی ی شفاف سویت با سرود آمد:

من نماز عشق می خوانم برای آن که عاشق بوده ام او را

آن که می میرد به متن شب

یا که بیدار است  در تنهایی  خود

وسپرده گوش باران  وهیاهورا

در شکوه همدلی وتب

ناگزیر این سان میان مردگان وزندگان بیدار

مثل آب سرد

 در دل درهم شکسته وسعت نیزار

وین شکسته خسته این بیزار

با هزاران نی

که شکست بی صدای خویش را

با سکوت سخت سنگینش

می کند تکرار.

 

مثل من که هیچ عشق دگرم درسر

در دل باران وحشی نیست

که حیاتم چکه چکه آب گشت ورفت

نیست عشق دیگرم جز مرگ

وجز این را عاشقی شایان نباشد آی ای یاران

نا امید این گونه می گوید به من توفان

 

 

 

صلح موقت

شعر از مايکل بريت

ترجمه از شريف سعيدی

 

مردمان پنداشتند انگار

مرگ مرد پرسه زن  در متن شب بوده است

در قبای غرق خامک دوزی از گلهای تاریکی

مرگ مرد پا کشان در راه

کوله بارش آه

حسرت واندوه  واشک وآه.

راه های خفته زیر پای مرگ هم انگار بسیار است

می شود در هر کجا دیدش

اما در نسیم نیمه شبها نه

در دهان گور یا در سینه تاریک گورستان تنها نه

مرگ تنها یک وطن دارد

سرزمین جنگ

 

مرگ هستی بخشدت در نیستی هایت

نیست در پايین تر از این سطر دیگر رد پایت

 

رستوران های شلوغ شهر با میخانه ها یش

از نبود تو شده لبریز 

 

در کتابستان گیتی هم کتابی از سرانگشتت نرویده است

پرده های سینما فلم تورا هر گز نبویده است

 

گور سربازان گم نام جهان گنگ است

و پر است از ضجه ی زن ها و دختر های داغ خانواده که نديديشان در اين بن بست.

 

 

-----

Rain, midnight rain, nothing but the wild rain
On this bleak hut, and solitude, and me
Remembering again that I shall die
And neither hear the rain nor give it thanks
For washing me cleaner than I have been
Since I was born into this solitude.
Blessed are the dead that the rain rains upon:
But here I pray that none whom once I loved
Is dying tonight or lying still awake
Solitary, listening to the rain,
Either in pain or thus in sympathy
Helpless among the living and the dead,
Like a cold water among broken reeds,
Myriads of broken reeds all still and stiff,
Like me who have no love which this wild rain
Has not dissolved except the love of death,
If love it be for what is perfect and
Cannot, the tempest tells me, 
disappoint.

 

Edward Thomas, 7 January, 1916

 


Armistice Poem

People used to believe that Death was a living person,

Who roamed in the night like a cloak

Embroidered with darkness; that

Death was a traveller

Who carried sadness and regret.

Death does exist but in many different ways: not in the breeze

Of night wind,

Not in graves, nor in cemeteries.

Or just in War.

Death makes you exist only in your absence:

Crowded restaurants and bars

Are filled with you not being there;

Libraries boom with the books you never wrote,

And on white screens are the films you never made.

The Cenotaph is silent, filled with the voices

Of the families you never had.

                                                                                            Michael Brett

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط محمدشریف سعیدی  | 

جنگ

 غزل" دست بند" دو یاداشت گرفت. اولی از داکتر  سمیع حامد و دومی از داکتر فروغ کریمی. از هر دو ارجمند سپاس گزارم . یاداشت های شان را به دلیل اهمیت به صفحه اصلی آوردم تا از نظر تان بگذرد. حامد عزیز خواستار توضیحی هم بودند که من نمی دانم چه بنویسم جز این که گربه زرد ِ مکار ویا گربه زرد ومکار ـ که هردو قرایتش مشکل وزنی نیز ایجاد نمی کنند ـ   از نظر معنا بیشتر به تجربه شخصی مبتنی بوده  است واز نظر ساختار قابل انعطاف است با " واو" ویا با "کسره اضافه". پشک زرد که مکار تر از مثلا پشک سیاه است وکمی هم بد نامی مشهور است. در منطقه ما حتی به آدم های که قیافه زرد دارند ومکارند" زردپشکی" می گویند. در باره حذف واو هم با داکتر موافقم می شود حذفش کرد ومی شود حذفش نکرد! به هر تقدیر اینها سطرهای بودند که سیاه کردم تافرمان دوست به زیمن نمانده باشد!

در باره داکتر فروغ کریمی ودیدگاه های ویژه خودش باید در یک داشت جداگانه چیزی بنویسم. فروغ کریمی شاعر فکور ومنتقد ژرف نگری است که بیشتر با تاملات روان شناسانه وجامعه شناسانه به ارایه نظر های عمیق وگسترده دامن می پردازد. هرچند که او خلوت گزیدگی را بر تماشا ترجیح داده است اما تماشای اونیز ویژه است!

 شاعر شایسته و گرامی شریف سعیدی،
به شعر های اخیر تان نظری انداختم، تصویر ها زیباهستند و حضور برجسته دارند. اندیشه در این جا و آن جا قد بلند می کند و گاه جرقه هایی به نظر می خورند که قابل تآمل اند و آدم را به فکر وا می دارند. از جمله در غزل دستبند بيت زيرين:
مبادا از قفس بیرون پری ای کبک خوش آواز
که از چنگال و دندان پشک یابی گزند ای زن

در این جا به نظر من انگشت گذاشته شده است روی هراسی که در ذهن يک مرد وجود دارد. هراسی که از درون ذهنيت خود او برمی خيزد، زيرا اين پشک با آن چنگال و دندانش چيزی ديگری نيست جز آنچه که انسان در درون خود تجربه می کند. در اين ذهنيت اميال به شدت و بی نهايت سرکوب شده به مراتب گردن کش تر از اصل سر بلند کرده و "هدف" را درحد يک "شی" يا "آبجکت" تقليل می دهد. اين آبجکت يا در اين جا همين کبک خوش آوازست. اين که اين اميال گردن کش در قالب چه فانتزی های ("ممنوعی") شکل می گيرند، اينرا همين ذهنيت مردانه ی راوی در اين غزل خيلی به خوبی می داند. زيرا پشک درواقع ذهن خود راوی است. هراسی که در اين جا به خوبی تصوير شده، هراس ناشی از روند فراافگنی است. مرد در هراس است که کبک خوش آواز خودش از چنگال و دندان پشک (ذهن های ديگر) گزند خواهد يافت، چون او تجربه ی درونی خود را و نگاهی را که پشک ذهن خودش به کبک های خوش آواز از قفس گريخته دارد، ناخودآگاه فرا افگنی می کند.
به همه حال پيش از اين که بحث را بيشتر از اين به درازا بکشم، سرودن اين شعر را و درک بلند تان را از اين مسأله برای تان تبريک می گويم.
با صميميت،
فروغ کريمی

 

سعیدی عزیز،سلامت!

شعر اول زیاد خوشم آمد...رازیافت های شگفتی دارد به ویزه آن قلم را خم کن و خم کن که گردد دستبند...ساختار شعر پویا است...از شعردوم فقط یک بیت خوشم آمد : شکار گربه’ مکار و زرد خانه اش گردد /کبوتر بچه یی که زاده شد در تاق دهلیزش/ اما از دید من یک مشکل دارد ( الا این که خوانش من گژتابی داشته ) :
گربه’ مکار وزرد ؟ به دنبال مکار ( با توجه به واو ) منتظر هر صفت دیگری جز زرد هستیم ...گربه’ مکار و شوخ...شاد...الا این که صفت کارکرد قیدی پیدا کند و در آن خانه گربه های سیاه و سپید و...هم بوده باشد...معمولن گربه’ زرد مکار باید میبود که تنگنای وزن مجالش نداده است...البته میدانم مکار حشو نیست تاکید عاطفی است...با این هم نمیدانم...ممکن خود روشن سازی...آفتابی باشی!

سمیع حامد

 دست بند

الف با را نخوان دیگر کتابت را ببند ای زن

قلم را خم کن وخم کن که گردد دست بند ای زن

 

خطاب اقرا آمد نه خطاب اقرایی از رب

به تکلیفت عمل کن چشم هایت را ببند ای زن

 

تو را اندیشه جان وجهان بیهوده است آری

برقص آرام در آینه  بر فرش  پرند ای زن

 

تو زیبایی که مثل کبک دایم در قفس باشی

بخوانی صبح وظهر وشام پیش من بلند ای زن

 

مبادا از قفس بیرون پری ای کبک خوش آواز

که از چنگال ودندان پشک یابی گزند ای زن

 

تو در بیرون به رنگ کله قند زیر بارانی

بمان در استکان چای من ای شیر وقند ای زن

 

خریدار تو یم نه دشمن جان تو ای بانو

خبر داری که می ارزد تن وجان تو چند ای زن؟

 

سرشام است بوی قابلی می آید از حرفت

بیاور چای تلخ وپسته هایت را بخند ای زن

 

مرا در سینه ات چون نقش در سنگی بکن آری

بیاویز از کلامم در دوگوش خویش پند ای زن

2008-12-25

25 دی ماه 1387

شبرغان

 

جنگ

 زمانه از سر نعش تو با تفنگ گذشت

زروی کشته تو سایه های جنگ گذشت

 

چه آهوان که دویدند دردل تنگت

 شبی که ازجگرت پنجه پلنگ گذشت

 

 تپید ماهی سرخ وسپید  وتنگ شکست

از آبهای جهان سایه نهنگ گذشت

 

 گلوله دردل تنگت طنین دیگر داشت

دهلزن آمد واز کوچه های تنگ گذشت

 

تو از دریچه برون را نگاه می کردی

 که خلق آمد وبا پرچم سه رنگ گذشت

 

گوتنبورگ

20090108

 

 

رنگین کمان

 

ناگهان ابری که می بارید ،شد رنگین کمان

خنده زد از سینه اش خورشید شد رنگین کمان

 

در لباس نازک ابر سپید آهسته رفت

 گردگوش و گردن خورشید شد رنگین کمان

 

آمد از حمام ابر گرم بیرون آفتاب

تا عرق بر چهره اش لغزید شد رنگین کمان

 

گله شوخ قناری پرکشید از شاخسار

بربلندی های مجبون بید شد رنگین کمان

 

*

 

گرتو محو عشق باشی روز وشب در کار نیست

گردن ماه مرا میچید* شد رنگین کمان

 

دختر شوخی که شب در حوض خوابم غوطه زد

آب را بر آسمان پاشید شد رنگین کمان

 

2009-01-05

 

مزارشریف

* میچید\پروین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 22:39  توسط محمدشریف سعیدی  | 

رنگین کمان

 

 انار آخر پاییز

همیشه در سخنت رودبار می خواند

ودر دوچشم سیاهت دو سار می خواند

 

حدیث عشق تو را لب گشوده غنچه صبح

و گل زشور تو در شاخسار می خواند

 

بگیر نبض مرا وببین که در رگهام

چقدر بودنه بی قرار می خواند

 

به روی سینه من گوش عاشقی بگذار

چه  کبک ها که در این کوهسار می خواند

 

*

 

انار آخر پاییز پاره پاره شده است

تو را به آمدن قندهار می خواند

 

2008-11-30

شبرغان

 

 

 

 

الف با را نخوان دیگر کتابت را ببند ای زن

قلم را خم کن وخم کن که گردد دست بند ای زن

 

خطاب اقرا آمد نه خطاب اقرایی از رب

به تکلیفت عمل کن چشم هایت را ببند ای زن

 

تو را اندیشه جان وجهان بیهوده است آری

برقص آرام در آینه  بر فرش  پرند ای زن

 

تو زیبایی که مثل کبک دایم در قفس باشی

بخوانی صبح وظهر وشام پیش من بلند ای زن

 

مبادا از قفس بیرون پری ای کبک خوش آواز

که از چنگال ودندان پشک یابی گزند ای زن

 

تو در بیرون به رنگ کله قند زیر بارانی

بمان در استکان چای من ای شیر وقند ای زن

 

خریدار تو یم نه دشمن جان تو ای بانو

خبر داری که می ارزد تن وجان تو چند ای زن؟

 

سرشام است بوی قابلی می آید از حرفت

بیاور چای تلخ وپسته هایت را بخند ای زن

 

مرا در سینه ات چون نقش در سنگی بکن آری

بیاویز از کلامم در دوگوش خویش پند ای زن

2008-12-25

25 دی ماه 1387

شبرغان

 

 

 

 

در آمد در دلم دلدار با مژگان خونریزش

جهان را عید قربان کرد ابرو های چنگیزش

 

شراب عاشقی پنداشتم در شیشه می ریزد

رگ دست مرا زد تیغ واز خون کرد لبریزش

 

تفاهم کردن سقراط ومجنون را چه کس دیده است

که می آویختم در گوش حرف حکمت آمیزش

 

شکار گربه مکار وزرد خانه اش گردید

کبوتر بچه یی که زاده شد در طاق دهلیزش

 

به قلبم یک افق گنجشک پر پر زد هراسش را

فرود آمد به جنگل تا صدای  باشه تیزش

 

درختان از شکوه برگ خالی می شدند امروز

تمام باغ پر بود از صدای زرد پاییزش

 

2008-12-10

20 قوس 1387 

شبرغان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 3:11  توسط محمدشریف سعیدی  | 

آیه

 

با گریه حال دیده من دیدنی تر است

انگور اشک چیده من چیدنی تر است

 

بر آیه آیه آیه ات ایمان می آورم

قرآنک لبان تو بوسیدنی تر است

 

گل تکه تکه شد که براید زخویشتن

عریانی تو غنچه بوییدنی تر است

 

باران که گیسوان ترا شستشو کند

از هر شراب وزمزمه نوشیدنی تر است

 

*

 

دیوانه لچ به کوچه وبازار می رود

رفتار عاشق از همه خندیدنی تر است

 

2008-11-05

15  عقرب/آبان 1387

مزارشریف

 

تللواسه

چار سو قحطی است اینجا شش جهت تلواسه است

آسمان خاک بر سر نیز دشت ماسه است

 

ماه خرسنگ سپیدی خفته در خاک سیاه

لک لک رخسار ماه از خفتن چلپاسه است

 

زرد وبیماراست خورشیدی که اینجا می دمد

گل اگر روید به خواب خاک غرق آسه است

 

سرزمین جنگ وجادو وجنون وجهل وجرم

سربلند آن کس در این سرزمین خود  باسه است

 

دزد وصاحب خانه همدم دوست با دشمن رفیق

قلعه جادو که سگ با صاحبش همکاسه است

 

در نماز سبز باران می کند ملا قنوت

آنچه می بارد ولی بارانی از چلپاسه است

 

*

 

گرچه جز ریگ روان از ابر برصادی نریخت

روی بام آرزوی مردمان صد کاسه است

 

۵ عقرب / آبان 1387

2008-10-26

مزارشریف

 

پاورقی.............................................................

1 ـ چلپاسه / مارمولک

2 ـ آسه/  زردی وپژمردگی برچهره انسان یا گیاه

3 ـ باسه /  سیه روی، رسوا، گناه کار

4 ـ برصاد / باران های بهاری/

شرحه شرحه است صدا در باد شب پا رفته است

 نقل امشب نیست از برصاد شب پا رفته است/علی معلم دامغانی



 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:40  توسط محمدشریف سعیدی  | 

پنجمین جشنواره ی جهانی شعر گوتنبرگ سوئد با عنوان Merci poesi


جشنواره ی شعر در یوتبوری (عبدالرزاق حسنی) این گزارش از این آدرس است:

http://www.sr.se/cgi-bin/International/programsidor/index.asp?ProgramID=2493

چهارشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۸، ۲۴ مهر ۱۳۸۷

۱۳۸۷ بشنوید: گزارش جشنواره ی شعر در یوتبوری
پنجمین جشنواره ی جهانی شعر گوتنبرگ سوئد با عنوان Merci poesiبا یاد منوچهر آتشی شاعر سرشناس ایران در روزهای ۱۱ و ۱۲ اکتبر در کتابخانه ی مرکزی یوتبوری برگزارشد. شعرخوانی به زبان های فارسی، انگلیسی و سوئدی، نمایش فیلمی درباره ی منوچهر آتشی، رقص و موسیقی افغانی توسط هنرمندان افغان از جمله برنامه های این جشنواره بودند. 
 
محمد علی سپانلو، احمد محیط، فرزین هومان و گراناز موسوی شاعران ساکن ایران نیز در این جشنواره شرکت داشتند. جشنواره در روز اول به زبان سوئدی و انگلیسی برگزارشد. از جمله برنامه های روز اول جشنواره بجز سخنرانی می توان از شعر خوانی محمد علی سپانلو، علی نادری مدیر جشنواره و اجرای آهنگ هایی توسط مسیح مدنی موسیقیدان ساکن یوتبوری نام برد. در روز دوم جشنواره که به زبان فارسی بود از جمله موسیقی افغانی اجرا شد.
ژیلا مساعد، یانه کارلسون، ناصر زراعتی، مرتضی ثقفیان، رویا مقدس ، کوروش همه خوانی، فریبا شادکهن، کنت کلمنتس ژانت مونتویا و سارا هالستروم از جمله شرکت کنندگان در جشنواره بودند. گراناز موسوی
  محمدعلی سپانلو
محمدشریف سعیدی


مرکز فرهنگی سوئد، کتابخانه ی مرکزی یوتبوری، انجمن باربد، خانه هنر و ادبیات، کانون مهر ایران، اتحادیه ی سراسری ایرانیان و مرکز آموزش ایران برگزارگنندگان این جشنواره بودند.
دراین گزارش با یانه کارلسون، مترجم سوئدی، گراناز موسوی و محمد علی سپانلو، شاعرانی که از ایران در جشنواره شرکت داشتند و محمدشریف سعیدی، شاعر افغان گفتگوشده است که کامل تر آنها بصورت جداگانه دراینجا قرارداده شده است .
 گفتگوی بلندتر با یانه کارلسون
 گفتگوی بلندتر با محمد علی سپانلو
  گفتگوی بلندتر با گراناز موسوی
 گفتگوی بلندتر با محمدشریف سعیدی 
فرزین هومان

احمد محیط


دراینجا می توانید گفتگوهای عبدالرزاق حسنی با احمد محیط و فرزین هومان، شاعران دیگری که در جشنواره ی شعر یوتبوری شرکت داشتند را بشنوید.


 گفتگو با فرزین هومان
 گفتگو با احمد محیط


http://www.sr.se/cgi-bin/International/programsidor/index.asp?ProgramID=2493
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 5:57  توسط محمدشریف سعیدی  | 

مرغابیان کوچک

پریده از قفس تنگ خود چکاوک من

که با تو جفت شود ای پرنده تک من

پریده تا که به باغ تو بشکند آواز

خوشا به حال چکاوک خوشا وبیشک من

مرا به وسعت دنیای عاقلانه مخوان

که اوج باز ندارد دوبال لک لک من

تو موج خیز وعمیقی شنا چگونه کنند

به عمق فکر تو مرغابیان کوچک من؟

دهان تلخ مرا با شراب شیرین کن

که جز شراب وعسل نیست ارث بابک من

تو شیرعشق وشکرهای دانش آوردی

که در پی تو دوان شد دل چو کودک من

تو را رها نکنم از بغل اگر برسند

به دور گردن تو دستهای کوچک من

20081003

مزارشریف

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:11  توسط محمدشریف سعیدی  |